سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

اشک بارون

صفحه خانگی پارسی یار درباره

دلتنگی

    نظر

خوب من فقط موقع دلتنگی هام می یام می نویسم ؟

الانم دلم تنگ شده البته یه خورده .

امروز رفتم دانشگاه اتفاق خاصی نیفتاد فقط سر دو تا کلاسم کسل بودم کی می شه زودتر تموم شه راحت شم برام دعا کنید

 


رازونیاز

    نظر
 

 

 

نمی دانم تاکنون شده که سنگینی رنج ها، بی مهری آدمها، نگاه های تیز و
برنده و سردی و سکوت لحظه ها بر تو غلبه کند، غمی بغض آلود، درد آلود و ترسناک تمام حجم بدنت را احاطه کرده و به سان ریسمانی محکم گلویت را بفشارد؟
تا حالا شده خشم بند بند استخوان هایت را بلرزاند و فریادهایی که سالهاست در کنج سینه ات زندانی شده آنقدر فشار بیاورد که ناچار شوی سکوتت را بشکنی؟
یا شده سیلی از اشک پشت پلکهایت جمع شده باشد و قطره ای از مژگانت فرو نیفتد و تو بمانی باباری از مشکلت در فراروئی دراز و نامطمئن؟
تو بگو چه خواهی کرد؟
من که به درگاه حق می روم و هق هق کنان و دست را به سوی آستان ملکوتی او دراز کرده و از دستگاه روزگار شکوه می کنم...
می گویم ای بی همتای یکتا تو جواب سلامم را بده. خدایا شنیده ام هر جا که امید باشد و دل خسته ای تو هم آنجا هستی، شنیده ام و می دانم هر کجا نیایش باشد تو هم همانجا جضورداری و نوشته اند تو برای من و دل سوختگانی مثل من ماندگاری همیشه...


ما که چون دیوار کوتاهیم، ما که اسیر دسیسه های این زمین خاکی و ساکنان انسان نمایی هستیم که دامان حیا دریده اند ، در سراشیب سراب گناهان می خواهند سیراب شوند و همه چیز و همه کس را فدای خود خواهی خود کرده اند...
ای مهربان خدای من، فقط تو را می خوانم و می خواهم، من به ابهت و شکوه تو می نازم که خورشیدبا تمام بلندا و روشنی اش از تو مقام گرفته است و دریا ها با این همه مهربانی و بخشش از تو یاری گرفته اند و کوهها با تمام استقامتشان با یک نگاه تو خرد می شوند...
 و من به خود می نازم چون از تبار انسانها و میان انسانهایی هستم و نفس میکشم که تو را به من شناساندند و نام تو را بر زبانم جاری کردند.
هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند تو را از من جدا کند.
هر کسی کعبه ای دارد ، و من نیز در دلم کعبه ای ساخته ام تا دورت بچرخم و سینه ام از هرچه ناپاکی پاک شود و وسعت نام تو سینه ام را گشاده و صبرم را زیاد کند...
هر چند که ناتوانم و قلبی کوچکی دارم اما یاد تو قلبم را به وسعت کهکشانها می رساند...


خدایا این روزها  حال و هوای عجیبی دارم، بی بهانه و بی نشانه دلتنگی هایی دارم...
این دلتنگی ها خبر نمی دهند که چه می خواهند بگویند و خبر نمی کنند چه می خواهند از من بگیرند یا چیزی به من بدهند...
این دلتنگی ها مخاطبی جز تو ندارد و صاحب این نوشته ها از بی کسی و غمناکی سراغ تو را گرفته است... می دانم که برای چیزی مرا آورده ای.
خدایا آمده ام تا بگویم در سرمای سکوت این زمین خاکی ، در پشت این احساسات تلخ و غلط آدمیان این روزگار و در کوچه پس کوچه های این دنیای بی وفا من هم از گمشدگان هستم...


بیا و راهنمایم باش تا مقصد نهایی ــ که تو باشی ــ را در سلامت و آرامش باز یابم.
آری کمکم کن تا آواز های تهی این جمعیت بی شمار را به نقطه پایانی برسانم ... آخر تو خود وعده داده ای ما تنها نمی مانیم ...
من هم به احترام وعده ات در این ناز و نیاز، سبز سبز می اندیشم و همین جا می نشینم اما هر گز ازپای نمی شینم و خود را می آزمایم و روزهای تو را می شمارم که زود بگذرد تا در سفری آرام و ابدی ببینمت.. هر چند که عمر من نیز زود بگذرد اما به دیدن تو لحظه ای می ارزد...
تو را بیشتر از شکوه های با شکوهم دوست دارم...
به ستایش و نیایش تو سوگند که راست می گویم...
همه داشته هایم برای تو ، به خاطر تو فدای تو...